الشيخ الصدوق ( مترجم : پهلوان )

67

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

دعبل آن را شنيد و گفت : اين بيت از كيست ؟ او گفت : از مردى از خزاعه كه به او دعبل بن علىّ مىگويند ، دعبل به او گفت : دعبل بن علىّ گويندهء اين قصيده كه اين بيت از آنست منم ! آن مرد با شتاب به نزد رئيسشان رفت كه از شيعيان بود و بر سر تلَّى نماز مىگزارد و او خودش آمد و مقابل دعبل ايستاد و گفت : آيا تو دعبلى ؟ گفت : آرى ، گفت : قصيده را برخوان و او نيز آن را بازخواند . آنگاه او و همهء كاروانيان را از قيد اسارت آزاد و هر آنچه را كه از آنها گرفته بودند به احترام دعبل باز گردانيدند ، و دعبل رفت تا به قم رسيد و اهالى قم از او درخواست كردند كه آن قصيده را براى آنها برخواند ، و او گفت : همه در مسجد جامع مجتمع شوند و چون گرد آمدند بالاى منبر رفت و قصيده را برخواند و مردم مال و خلعت بسيارى به دو دادند و خبر جبّهء اهدايى امام رضا عليه السّلام به آنها رسيد ، و از او درخواست كردند كه آن را به هزار دينار به آنها بفروشد و او نپذيرفت ، گفتند : تكَّه‌اى از آن را به هزار دينار بفروشد و او نپذيرفت و از قم رفت و چون از روستا و آبادى بلد خارج شد گروهى از جوانان عرب به دو رسيدند و جبّه را از وى ستاندند . دعبل به قم بازگشت و از آنها درخواست كرد كه جبّه را به وى